• ۱۴۰۴-۱۲-۱۴
  • مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    خبرگزاری مهر – مجله مهر؛ مریم علی‌بابایی: به مسیر خیابان گاندی می‌رسم و نگاهم روی ساختمان‌های اطراف می‌چرخد، تابلویی که روی دیوار یکی از ساختمان‌هاست توجه‌ام را جلب می‌کند که نوشته «ساختمان مسکونی» نگرانم می‌کند؛ موج حمله رژیم صهیونیستی آن‌قدر سنگین و مهیب بوده که به پنجره‌ها و اسکلت خانه‌ها هم آسیب رسانده، هرچه به بیمارستان گاندی نزدیک‌تر می‌شوم، حجم تخریب بیشتر خودش را نشان می‌دهد. جلوی بیمارستان می‌ایستم و سر تا پای ساختمانی که عنوان بیمارستان گاندی را یدک می‌کشد را برانداز می‌کنم. پایین رمپ ورودی بیمارستان، دو صندلی ویلچر رها شده‌اند؛ تصویری که تمام ذهنم را درگیر می‌کند. همین دو ویلچر کافی است تا بفهمم چه اتفاقی افتاده؛ خدایا، بیمارستان را نابود کرده‌اند. ایستاده‌ام و مدام با خودم کلنجار می‌روم؛ بیماران چه شدند؟ آن پیرمردی که کلیه‌اش از کار افتاده بود، چطور توانست در میان این هراس ناگهانی، وضعیت روانش را سر پا نگه دارد؟ آیا فرصتی برای آرام‌کردنش بود یا ترس، زودتر از امداد به او رسید؟ آن کودک وصل به دستگاه، با لوله‌هایی که نفسش به آن‌ها بند بود، آیا آسیبی ندید؟ مادرش چطور توانست در آن لحظه، خودش را کنترل کند تا همه چیز را استیبل نگه دارد.

    فکرم می‌رود سمت پیرزنی که برای قلبش بستری بود؛ قلبی که از پیش ضعیف بود، حالا در برابر صدای انفجار و لرزش دیوارها چطور تاب آورد؟ ترس را چطور قورت داد؟ و همراهان… تک‌تک همراهانی که با هزار امید، بیماران‌شان را به این بیمارستان خصوصی سپرده بودند تا شاید آرامش بیشتری داشته باشند؛ حالا با این حجم از وحشت، چه بلایی بر سر روان و روح‌شان آمده است.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    از رمپ که عبور می‌کنم، به سمت پله‌های بیمارستان می‌روم؛ پله‌هایی که رد عبور موج انفجار را در خود نگه داشته‌اند. با هر پله‌ای که بالا می‌روم، ناخواسته موج را تصور می‌کنم؛ فشاری کور و مهیب که طبقه‌به‌طبقه بالا رفته و هرچه در مسیرش بوده را بلعیده است.

    ویران شدن آنژیوگرافی تا اتاقک «آی وی اف»

    حفره‌هایی که بر اثر انفجار ایجاد شده‌اند، مثل زخم‌هایی باز، کارکرد هر طبقه را لو می‌دهند. مثلا طبقه‌ای مرتبط با بخش آنژیوگرافی بوده، آن‌طرف هم کت‌لب آنژیوگرافی؛ همان جایی که نجات‌دهنده جریان خون بوده حالا خود از حرکت ایستاده.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    بخش دیگر هم آی‌وی‌اف که محل نگه‌داری جنین‌ها بوده، جایی که زندگی در ابتدایی‌ترین شکلش محافظت می‌شده، به‌کلی نابود شده است. در این ساختمان بیمارستان دیگر هیچ نشانی از آن نظم پزشکی نمانده؛ تا چشم کار می‌کند فقط آوار و خلأ است.

    در طبقه‌ای دیگر، بخش بیماران خاص قرار داشته؛ سه تخت کنار هم، با کپسول‌های اکسیژن که حالا تخت‌ها یا واژگون‌اند یا زیر خاک مدفون شده‌اند. بدون شک اینجا نفس، وابسته به دستگاه بوده و حالا همان دستگاه‌های بی‌جان، روایت قطع یکباره حیات را به دوش می‌کشند.

    کمی آن‌سوتر، اتاق عمل قلب قرار داشته است؛ جایی که باید دقیق‌ترین تصمیم‌ها برای نجات جان گرفته می‌شد. انفجار، در دل این اتاق حفره‌ای بزرگ ایجاد کرده؛ حفره‌ای که فقط بتن را نشکافته، بلکه مفهوم امنیت درمان را هم فرو ریخته.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    اتاق عمل جراحی کلیه هم از این تخریب در امان نمانده؛ فضایی که باید محل ترمیم اعضای بدن باشد، حالا خودش نیازمند مرمت شده. رفتن به هر طبقه و دیدن صحنه‌ها که زنجیره‌ای از مراقبت، درمان و امید بودند حالا طبقه‌به‌طبقه از هم گسسته است. هرچه جلوتر می‌روم، دامنه تخریب از اتاق‌های عمل فراتر می‌رود و به قلب خدمات درمانی می‌رسد. اتاق‌های خدماتی یکی‌یکی از بین رفته‌اند؛ همان فضاهایی که می‌گویند بخش‌های اصلی سرپا نگه‌داشتن یک بیمارستان‌اند، اما حالا چیزی جز ویرانی از آن‌ها باقی نمانده.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    تانک‌های فریزینگ جنین‌ها و انتقالشان

    اتاقی که محل ذخیره و نگه‌داری جنین‌ها بوده، به‌طور کامل تخریب شده؛ همان‌جا که زندگی، پیش از تولد، به دستگاه‌ها و دقت علمی سپرده می‌شده. البته رییس بیمارستان آقای بنی اسد در این میان می‌گوید «برای آن‌که جنین‌ها آسیب نبینند، آنچه باقی مانده، به تانک‌های فریزینگ منتقل شده است»

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    در بخش زیرساخت، هواساز خدمات بیمارستان از کار افتاده و با از بین رفتن آن، بیمارستان در بخش خدمات بستری و خدمات درمانی عملاً فلج شده است. اینجا دیگر چرخه‌ای که باید امکان ادامه درمان را فراهم کند، از نفس افتاده است.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    تجهیزات بخش قلب، اتاق عمل جراحی قلب، بخش‌های مربوط به جراحی چشم، اتاق عمل اسکوپی و آی‌سی‌یو همگی به‌شدت آسیب دیده‌اند. حالا این دستگاه‌هایی که هرکدام به‌تنهایی می‌توانستند فاصله مرگ و زندگی را تعیین کنند، یا از کار افتاده‌اند یا زیر آوار مانده‌اند. البته بیمارستان، در این وضعیت، دیگر توان پاسخ‌گویی به ابتدایی‌ترین نیازهای درمانی را ندارد و کاملا تخلیه شده است.

    طبقه به طبقه نابودی کلینیک بیمارستان گاندی

    به سمت درمانگاه و کلینیک‌های بیمارستان گاندی که دیوار به دیوار بیمارستان قرار دارد می‌روم؛ ساختمانی بلندمرتبه، ۱۵ طبقه، شاید هم ۱۷ طبقه، که هر طبقه‌اش به بخشی از درمان گره خورده. کلینیک نوزادان، فیزیوتراپی، ایمونولوژی، کلیه، قلب، گوارش و ده‌ها خدمات تخصصی دیگر، در این ساختمان متمرکز بود؛ جایی که بیماران سرپایی به قول معروف خدمات درمانی دریافت می‌کردند.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    اما اینجا هم موج انفجار، طبقه‌به‌طبقه بالا رفته است. تجهیزات، دیوارها و فضاهای درمانی، یکی پس از دیگری نابود شده‌اند؛ دستگاه‌های فیزیوتراپی، وسایل تخصصی درمان و حتی مفهوم «خدمت» در چشم‌به‌هم‌زدنی از میان رفته و چیزی از آن درمانگاه باقی نمانده؛ فقط نشانه‌هایی پراکنده از آنچه بوده و دیگر نیست.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    در این میان در این ویرانگی که رژیم منحوس صهیونیستی بر جای گذاشته، نگاهم به توده‌ای از آهن‌پاره‌ها گیر می‌کند؛ قطعاتی درهم‌فشرده که در ابتدا قابل تشخیص نیستند. لحظه‌ای مکث می‌کنم و سعی می‌کنم بفهمم چه چیزی را می‌بینم. کمی که دقیق‌تر می‌شوم، می‌فهمم این‌ها کرکره‌های پنجره کلینیک‌هاست؛ این قاب، بیش از هر چیز، سنگینی فضا را به دلم می‌نشاند. ویرانی بیمارستان را حس می‌کنم و همان غمی عمیق، مثل گرد و غبار، روی همه‌چیز نشسته و نفس کشیدن را سخت می‌کند.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    به عمد بیمارستان را زدند، این‌گونه حس می‌کنم

    از پله‌ها پایین می‌آیم و کلمات در سرم می‌چرخند، ویلچری که در پاگرد پله‌ها به چشمم می‌آید قلبم را می‌لرزاند؛ لابد این ویلچر نشانه‌ای از زندگی‌ می‌شد اگر می‌گذاشتند. وقتی از کلینیک خارج می‌شوم، چشمم به افرادی می‌افتد که بسته‌های دارو را با استیصال خارج می‌کنند. داروخانه بیمارستان هم نیز نابود شده؛ قفسه‌ها و تجهیزات دارویی، همه زیر آوار مانده‌اند و آن داروهایی که هنوز در امان ماندند، اکنون جابه‌جا می‌شوند، شاید برای نجات جان‌هایی دیگر که هنوز به کمک نیاز دارند. نمی‌دانم. این صحنه انگار تیر آخری است که بر دل هر بیننده‌ای فرود می‌آید و حال همه را سنگین‌تر و اندوهگین‌تر می‌کند.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    ویرانی بیمارستان گاندی پل ارتباطی میان زندگی و مرگ را قطع کرده آن ویلچر رها شده در پاگرد پله‌ها، صندلی‌های رها شده، تانک‌های فریزینگ جنین‌ها و کرکره‌های فرو ریخته پنجره‌ها، هر یک حکایتی غمبار و دردناک را بازگو می‌کنند.

    با هر نگاه به این ویرانه، روشن می‌شود که بمباران از روی عمد جنایتکاران صهیونیستی به بیمارستان چقدر بالاست؛ چون اینجا بی‌رحمی، به شکلی عریان و آشکارا امنیت انسانی، اعتماد اجتماعی و ارزش هر لحظه زندگی را هدف گرفته. رژیم سفاک صهیونیستی با همراهی امریکای جنایتکار، همان‌هایی که مدعی بودند زیرساخت‌های حیاتی و مراکز درمانی را هدف قرار نمی‌دهند، بیمارستان را زدند و آن را به ویرانه‌ تبدیل کردند؛ حمله‌ای که نه‌تنها یک مرکز درمانی و بیمارستان و اتاق عمل و فیزیوتراپی بلکه جان و آرامش بیماران بستری را نشانه رفته و نزدیک به ۲۰ نفر از آنان را در میانه بحران سرگردان کرده است. این را بدانید که به جدیت می‌گویم بیمارستان گاندی اکنون نمادی از نقض آشکار انسانیت است.

    خانه‌های مسکونی قربانی جنگ ترامپ

    وقتی از بیمارستان بیرون می‌آیم، خیابان را پایین می‌روم، چشمم به ساختمان‌های مسکونی کنار بیمارستان می‌افتد؛ خانه‌هایی که آسیب دیده‌اند و آثار خرابی مشهود است. مردی را می‌بینم که با حوصله، اسباب و وسایل خانه‌اش را جمع می‌کند و در صندوق عقب ماشینش می‌گذارد، هر چیزی که می‌تواند، با خود ببرد را جمع کرده تا خانه و کاشانه‌اش را ترک کند.

    مرثیه‌ای طبقه‌به‌طبقه از ویرانی بیمارستان گاندی!

    اما چیزی که بیشتر از همه توجه‌ام را جلب می‌کند، کتاب قطور شاهنامه است که در جعبه‌ای گذاشته و چند کتاب‌ دیگرش که گویا برای او ارزش و معنا داشته‌اند و چند تا از آن‌ها را با دقت در صندوق عقب گذاشته. لحظه‌ای با خودم فکر می‌کنم؛ زندگی ما آدم‌ها، حتی در دل جنگ، با همین جزئیات ساده و انسانی تعریف می‌شود. وقتی از او می‌پرسم «لحظه حمله در خانه بودید؟»، می‌گوید: «اره… شیشه‌ها شکسته‌اند، اینجا دیگه نمی‌تونیم بمونیم؛ وسایلمون رو جمع کردیم تا بریم.» با این رفتن‌ها می‌فهمم که تا چه اندازه این جنگ زندگی روزمره و امن‌ترین مکان‌های مردم را هم در هم کوبیده است.