• ۱۴۰۴-۱۲-۱۵
  • پرواز سرخ سردار مهرآرا؛ بوسه‌ای آسمانی در آستانه افطار

    خبرگزاری مهر؛ گروه استان ها؛ زهرا ژرفی مهر: رهسپار مراسم ختم شهید سردار اسماعیل مهرآرا می‌شویم، جایی که هوای شهر، آغشته به عطر لاله های در خون خفته‌ی وطن است. اینها همان جوانانی هستند که برای نیک‌نامی این مرز و بوم، جان عزیزشان را با معامله‌ای ازلی و ابدی با پروردگار، به پای عهد خود ریختند. در میان این آسمانیان، سردار مهرآرا ایستاده است؛ کسی که قامتش، نماد ایستادگی بود و در تمامی عمر، دغدغه‌اش سربلندی ملتی بود که به او امانت سپرده شده بود. خانه‌اش، مأمن مهر بود و اکنون، قلب‌هایشان در اندوهی مقدس، به تپش افتاده است.

    این وداع، وداع یک خانواده نبود، وداع یک ملت بود. همسر شهید، فائزه دولتخواه ؛ او مادری است که دو چشمش (مهلا و مهیار) به دنبال سایه‌ی پدری هستند که دیگر بر سرشان نخواهد بود. اما در این سوگ بزرگ، رگه‌هایی از افتخار و رضایت موج می‌زند؛ چرا که او می‌داند همسرش، از یک مهربان خانواده، به یک مهربان ملت تبدیل شده است. این مسیر، مسیر انتخابی‌اش بود؛ مسیری که در آن، توصیه همیشگی‌اش به همه، چه در خلوت و چه در میدان عمل، تنها یک چیز بود.پشتیبان ولایت فقیه باشید.

    شهادت، گاهی به شکل بوسه‌ای در خواب رقم می‌خورد، و گاهی با پیمانی ناتمام در گلزار شهدا. سردار مهرآرا می‌دانست که آخرین دیدار چه زمانی است. او با فرزندانش؛ مهلا و مهیار، وداع کرد؛ وداع‌هایی که بوی خداحافظی ابدی می‌داد. گویی او آخرین بار، بار امانت سنگین این خانواده را به خدای مهربان سپرد و رفت، با این اطمینان که راهش، راه هدایت است.

    سخنان همسر شهید؛ سنگر عشق و مسئولیت

    همسر شهید، بانو فائزه دولتخواه، سخن می‌گوید، اما کلماتش نه از سر شیون، که از جنس استقامت است؛ کلماتی که برآمده از باور عمیق او به رسالت همسرش است.

    همسرم، مردی بود که مهربانی‌اش مرز خانواده را درنوردیده و تمام ملت را در بر گرفته بود. در خانه‌مان، او بهترین پدر و شوهر بود، اما در راهش، سربازی بود که سنگر را ترک نمی‌کرد. همیشه تأکید داشت که پشتیبان ولایت فقیه باشیم؛ این کلام، تنها یک توصیه نبود، بلکه چکیده‌ی ایمان و مسیر زندگی‌اش بود.

    دختر عزیزم، با پدرش در گلزار شهدا عهدی نانوشته بست. او قول داد که هر شب افطار را کنار مزار پدر بماند تا نکند که سردار در آن وادی تنها بماند. شب آخر، او در کنار مهلا و مهیارخوابید. آن خواب، خوابی بود که پیش از طلوع خورشید بیدار شد؛ بوسه‌ای بر پیشانی فرزندان خفته زد و رفت. انگار که می‌دانست این آخرین لمس گرم دنیایی است. او فرزندانش را از ته دل به جان و آغوش گرفت، طوری که انگار می‌خواست تمام محبت سال‌های آینده را در همان چند دقیقه بگنجاند، و رفت.

    آخرین صحبت‌ها، وداع نهایی بود با من؛ همان‌طور که می‌دانید، رفت تا انتقام رهبر شهیدش را بگیرد. رفت و به اربابش، امام حسین (ع)، پیوست؛ شهادتش، شهادتی در مسیر عاشورا بود.

    آن لحظه که این خبر به دستم رسید، کلام حضرت زینب (س) در ذهنم زنده شد.ما رَأیتُ إِلّا جَمیلاً. این منظره‌ی دردناک، نزد من زیباست، چون رضایت معشوق در آن نهفته است. من هرگز گریه نخواهم کرد تا دشمن شاد نشود. ما صد بار بمیریم و دوباره زنده شویم، این راه، راه این انقلاب است و ما ادامه خواهیم داد. ما همچنان پشتیبان ولایت فقیه و رهبری و ایران هستیم. درخواست من از مسئولین این است. انتقام خون رهبرمان را بگیرند. انتقام، انتقام، انتقام.

    حس مسئولیت‌پذیری، همیشه در روحیه او موج می‌زد. او؛ امانت‌دار خانواده، امانت‌دار شهدا و امانت‌دار این نظام بود. توصیه‌اش برای دخترانش؛ نماز اول وقت و پشتیبانی از ولی فقیه بود.

    لحظه‌ی افطار؛ تلاقی شهادت و فرمانبری

    شهادت اسماعیل، حکایتی بود که سیمایی شبیه به مولایش علی (ع) بر خود گرفت؛ لحظه‌ای پر از حکمت و معنا که در اوج تعهد رقم خورد. روز شنبه بود، خورشید غروب کرده و آوای اذان در آستانه گشودن لب‌ها برای نوشیدن آب بود. او که با دهان روزه در اوج مسئولیت فرماندهی قرار داشت، از سوی سربازان جوانش به سفره‌ی افطار دعوت شد.

    با لبخندی پدرانه اما قاطع، پاسخ داد: شما جوان هستید، بروید و افطار کنید. من پس از شما خواهم آمد.

    این کلمات، آخرین وصیت عملی او بود. گویی فرماندهی غیبی، ساعت پروازش را دقیقاً بر آن لحظه تنظیم کرده بود به محض آنکه بار سنگین خط مقدم را با یک ایثار تمام‌عیار بر دوش یاران جوان‌تر نهاد و آن‌ها را به ضیافت الهی پیش فرستاد، پهپاد از راه رسید. پهپاد دشمن، دقیقا در همان لحظه‌ای که اسماعیل سر مسئولیتش بود ، فرود آمد. او نه تنها وظیفه‌اش را به سرانجام رساند، بلکه با رفتن خود، به یارانش آموخت که چگونه باید با دهان روزه، در اوج ایثار، به استقبال پروردگار شتافت. بال‌های پروازش، در همان لحظه بر دوش او دوخته شدند.

    صوت مادر: رضایت از ثمره تربیت در مسیر حق

    معصومه غفارپور، مادر شهید سردار اسماعیل مهرآرا، در مقام مادری که ثمره‌ی عمرش را در راه آرمان دیده، با لحنی آمیخته به افتخار جاودان سخن می‌گوید: شادم از این که خداوند توفیق تربیت فرزندی را به من داد که تاج افتخار شهادت در راه اسلام بر سر نهاد. اسماعیل من، همواره مظهر مدارا بود؛ او نه اهل ستیز بود و نه در پی آزردن کسی می‌گشت، اما در برابر اصول و مبادی اعتقادی و دینی‌اش، قاطع و استوار می‌ایستاد. سعه صدرش شامل حال همگان بود؛ او هر فردی را در جایگاه شایسته‌اش قرار می‌داد و هرگز تعادل را از کف نمی‌داد. این نعمت بزرگ، این پرواز روح را مدیون لطف پروردگارم هستم. خدایا شکرگزارم که پسرم به مقام شهادت رسید؛ این برای مادرش، بالاترین مرتبه‌ی افتخار است.

    زمزمه‌ی پیش از پرواز

    در واپسین ساعات پیش از پرواز، اشتیاق و دلتنگی چنان بر روحم چیره شد که گویی ندایی غیبی در درونم به غوغا برخاست. روز شنبه بود، حوالی ساعت ۱۰:۳۰ صبح؛ تلفن به صدا درآمد، با قلبی که منتظر بود، گفت: مامان! پاسخ دادم: جان مامان.

    پیامش، حاوی آخرین درس فروتنی و تعهد بود: با فائزه همین الان صحبت کردم، اما خط اشغال است؛ مجدد تماس خواهم گرفت. به او بگو که شاید نتوانیم برای افطار برسیم؛ ما در سلامت هستیم، اما حجم کارها سنگین است. خواهش می‌کنم تماس نگیرید، خودم تماس می‌گیرم تا خاطر شما آسوده باشد.

    به محض اتمام این مکالمه‌ی سراسر رمز و راز، مراتب را به همسرش منتقل کردم و آنگاه، با قلبی که لبریز از مهر مادری بود اما ایمانش بر آن غلبه داشت، دست نیاز به سوی آسمان بلند کردم و با تمام هستی‌ام، او را به حریم امن الهی سپردم.

    توصیف اوج شهادت، تسلیم و آرامش در آستانه وداع

    آن لحظه که رعد حملات در آسمان پیچید، قلبم در سینه‌ام آشوبی عظیم برپا ساخت. اضطراب، چنان دست و پایم را بسته بود که توان برقراری ارتباط را از من ربود. ناگاه، صدای خواهرش لرزان به گوشم رسید که خبر مجروحیت را زمزمه می‌کرد: برادر، زخمی شده است…

    اما در همان دم، نور یقین بر ظلمت ترس غلبه کرد. با صلابتی که گویی از اعماق تاریخ عاشورا سرچشمه می‌گرفت، کلامم را هدایت کردم و گفتم: نه! هرگز مگو که پسرم زخمی است؛ بگو که بند دلم، به مقصد نهایی‌اش رسید و به قافله‌ی کربلا پیوست.

    زیرا می‌دانستم؛ او به سوی مهمانی ابدی فراخوانده شده بود؛ ضیافت خونین امام حسین (ع) و مهمانی عزت حضرت علی (ع)؛ در آن لحظه، تسلیم محض بر قلبم حاکم شد و آرامش، جای هیاهو نشست.

    میثاق مادر با آرمان وطن

    من، معصومه غفارپور، مادر اسماعیل، با قلبی که دیگر اندوه نمی‌پذیرد و تنها غرور آسمانی را در خود جای داده است، کلامی را به میهن و ملت عزیزم تقدیم می‌کنم. افتخار جاودان من این است که در ساحت مقدس این وطن، جگرگوشه‌ام را فدیه راه کردم. ملت شریف ایران بداند که این فرزند، نه فقط برای من، بلکه به عنوان امانتی گران‌بها، به این سرزمین سپردم.

    تمامی فرزندان این مرز و بوم، رگ‌هایی از شیر دارند و دلی از فولاد؛ آن‌ها با شور و اشتیاق، ادامه‌دهنده این مسیر نورانی خواهند بود.به یقین بدانید که انتقام خون‌های به ناحق ریخته شده، در استقامت ما نهفته است؛ انتقام ما، ایستادگی بر اصول است و در نهایت، این مسیر پر از ایثار، به پیروزی نهایی اسلام ختم خواهد شد؛ این وعده صادق است که شکست بر پای ایمان نخواهد نشست.