به گزارش خبرگزاری مهر، جامجم نوشت: زهرا حاجحسینی یکی از معلمان کلاس پنجم و بازمانده مدرسه شجره طیبه میناب است. او یکی از شاهدان این حادثه و لحظهای است که آسمان میناب بر سر دانشآموزان بیگناه و همکارانش فروریخت. او به جامجم میگوید: «حادثه ۹ اسفند، مثل یک کابوس ناگهانی رخ داد. ما هرگز فکر نمیکردیم میناب، هدف موشکهای دشمن قرار گیرد. ساعت ۱۰:۳۰ بود، زنگ تفریح. ما معلمها در آبدارخانه جمع شده بودیم. جو صمیمی بود و با همکاران دیگر درباره اخبار تهران صحبت میکردیم. همهمهای کوتاه شد اما هیچکس باور نمیکرد که فاجعهای در راه است.»
خانم معلم ادامه میدهد: «دقایقی بعد خانم قلیپور، مدیر مهربان مدرسه که همیشه چهرهای آرام داشت، ناگهان با هیبتی متفاوت جلسهای فشرده سه دقیقهای برای ما برگزار کرد. با لحنی مضطرب اما قاطع گفت که سریع به والدین زنگ بزنید، بیایند بچهها را ببرند. از آن نگاه نگران خانم قلیپور فهمیدم چیزی فراتر از یک خبر ساده در جریان است. من لیست را برداشتم و شروع به تماس گرفتن کردم. حیاط پر از ماشین شد. ساعت ۱۱:۱۹ دقیقه بود. تقریبا همه بچهها رفته و تنها هشت دانشآموز در کلاس باقیمانده بودند.»
ساختمان مدرسه دو طبقه بود؛ پسران در پایین و دختران در طبقه بالا. زمان انفجار ساختمان روی سر دانشآموزان آوار شد. آنطور که خانم حاج حسینی توضیح میدهد؛ آنها در راهروهای کناری ساختمان اصلی قرار داشتند؛ کلاسهای سوم، ششم و کلاس پنجم پسرانه (کلاس من). صدایی مهیب آسمان را شکافت. اولین موشک به درمانگاه و داروخانه نزدیک مدرسه برخورد کرد و کمتر از چهار ثانیه طول نکشید تا موشکهای بعدی نیز اصابت کردند. او یادآور میشود: «موج انفجار چنان شدت داشت که من را به زمین پرتاب کرد. دود و خاک، همه چیز را پوشاندهبود. نمیتوانستیم همدیگر را ببینیم.»
معجزه بین آوار
کلاس خانم حاجحسینی ۱۹دانشآموز پسر داشت که از این بین ۱۸ نفرشان زنده ماندند. تنها استثنای کلاس صالح عباسی بود؛ پسری که آن روز والدینش نبودند و قرار بود با زنداییاش که معلم یکی از کلاسهای دخترانه است به منزل بازگردد اما نمیدانست که چگونه قرار است سرنوشتش تغییر کند. خانم معلم ادامه میدهد: «هشت دانشآموز باقیمانده در آغوشم میلرزیدند. از خونی شدن لباسم میترسیدند، از صدای انفجار میترسیدند. یکی میگفت خانم، کیفم تو کلاس مانده. با هر سختی بود به کمک یکی از والدین از مدرسه خارج شدیم. لحظات وحشتناکی بود.»
البته در این بین یک معجزه هم رخ داده؛ دختر خانم حاجحسینی که از طبقه بالا سقوط کرده و پایش زیر آوارگیر کرده بود به طرز معجزهآسایی نجات پیدا کرد. زهرا حاجحسینی میافزاید: «دانشآموزان را فرستادم و وقتی برگشتم، دیدم مدرسه کاملا ویران شده و شعلهور است. آن لحظه، تمام همکارانم را در ذهنم مرور کردم؛ از خانم شهریاری آن معلم خوشخنده که ششماهه باردار بوده گرفته تا خانم سالاری که بسیار به من نزدیک بود و میل به شهادت داشت. معلمان شهیدهای که تا آخرین نفس ایستادند.»
یک روز خاص
گلنوش ناصری، معلم پایه سوم پسرانه با ۲۰دانشآموز که همگی سالمند هستند، یکی دیگر از معلمان بازمانده است که امسال اولین سال تدریس او در مدرسه میناب بود. او روز حادثه را اینگونه روایت میکند: «آن روز برای من متفاوت بود. بچهها پرانرژیتر از همیشه بودند اما یک حالت خاص و عجیب در چهرهشان دیده میشد. انگار میدانستند که این آخرین روز است.» اما خانم معلم نمیدانست که آخرین لحظات آرام آن روز را میگذراند. خانم ناصری ادامه میدهد: «اولین موشک که اصابت کرد، گرد و خاک همهجا را فرا گرفت. بچهها خشکشان زده بود. نمیتوانستند حرکت کنند. اولین کاری که کردم، کشیدن میزها به سمت دیوار و بردن بچهها به کنجی امن بود. در همین حین، یکی از والدین با هول در را باز کرد، پسرش را که سر و صورتش خونی بود برداشت و رفت.» در این بین خانم معلم همچنان با خانوادهها تماس میگرفت و از آنها میخواست به دنبال فرزندانشان بیایند.
زنده نگه داشتن امید در دل آوار
مدرسه میناب، نامی است که در تاریخ مقاومت، با خطی از جنس آتش و ایمان نوشته شده است. مدرسهای که آوارهایش این روزها به ایستادگی معلمان و دانشآموزانش گواهی میدهد. خانم معلم آهی میکشد و جزئیات آن روز دوباره در ذهنش نقش میبندد و برای لحظاتی نفسش را در سینه حبس میکند و بریده بریده میگوید: «بین اولین… و دومین… موشک، فقط ۲۰ تا ۳۰ ثانیه… فاصله بود. صدایی وحشتناک، مثل زلزلهای ویرانگر. دود آنقدر غلیظ بود که حتی با چراغ قوه گوشی، نزدیکترین چیزها هم دیده نمیشد.
فکر میکردم سقف روی سرمان خراب شده است. بچهها دور من جمع شده بودند، خشکشان زده بود و جیغ میزدند. با وجود اینکه من ازدواج نکردهام اما آنها من را مامان صدا میکردند. در همان لحظه یکی از بچهها با صدایی لرزان گفت که مامان، کمکم کن.» در این بین خانم معلم نگاهی به گوشی تلفنهمراهش کرد، شارژ موبایل ۱۳درصد بود. میترسید گوشیاش خاموش شود. مجبور بود همزمان چند کار را انجام دهد؛ مدیریت بچهها، تماس با والدین و آرام کردنخودش. او ترسش را کنار گذاشت و با هر مشقتی بود با بچهها از کلاس خارج شدند.
خانم ناصری درباره آن دقایق میگوید: «اما وقتی از کلاس بیرون آمدیم، صحنهای دیدم که تنم را به لرزه درآورد. از مدرسه چیزی باقی نمانده بود. خانوادهها روی آوارها میگشتند. اجزای بدن دانشآموزان در اطراف افتاده بود.» خانم معلم میگوید مدرسه میناب و اعضای آن همچون خانوادهاش بودند. خانم ناصری این روزها برای همکاران و دانشآموزان مدرسه بسیار اشک ریخته اما لبخندش هنوز برای دانشآموزان باقیمانده، نشانی از امید است.
او میگوید: «این روزها برای دانشآموزان بازمانده کلاس مجازی داریم. حتی تماسهای مشاورهای و آموزشی با بچهها برقرار میکنم. اگر مشکلی داشته باشند به خانههایشان میروم و کمکشان میکنم. من کلاسهای آنلاینم را برای دانشآموزان بازمانده، در همان محل مدرسه برگزار میکنم. هر روز میروم، روی تختهای که هنوز از آن باقیمانده مینویسم و تدریسمیکنم.» خانم معلم از رابطه بسیار خوب و صمیمانهاش با همه دانشآموزان بهویژه شهید ماکان نصیری میگوید: «ما در زنگ تفریح با هم فوتبال بازی میکردیم، آببازی و تیلهبازی میکردیم. این روزها برایم بسیار سخت است و برای پیدا نشدن پیکر او بسیار ناراحتم.»
